تبليغاتX
رودبار - خانه قديمي ما ، ارزشها و فرهنگها

رودبار

--------------------------------------------------------------

خانه قديمي ما ، ارزشها و فرهنگها

خانه قديمي ما تو يك محله قديمي ، داخل يك كوچه ۳ متري بود .

 يك طرف كوچه  يك گاراژ قديمي بود كه دور تا دورش به اندازه طول يك ماشين ، شيرواني قرمز ، رنگ و رو رفته اي بود ، يك طرف شيرواني به ديوار يله داده شده بود و طرف ديگرش با ستونهاي چوبي كه به اندازه ۲ متري از هم فاصله داشتند مهار شده بود . هر كي زودتر ميامد ماشينش را زير اين شيرواني ها ، محفوظ از گزند آفتاب و باران ميگذاشت و بقيه هم مجبور بودند تو محوطه ماشينهاشون را پارك كنند . همين قدري يادم مياد كه تو محله و خيابانهاي اطراف آنقدري ماشين نبود كه حتي نصف گاراژ هم پر بشه .

طرف ديگه كوچه  7  خانه جنوبي ، با پنجره هاي  رو به شمال بود  و انتهاء كوچه هم با يك خانه 3 طبقه ، بن بست شده بود. خانه قديمي ما ، خانه دوم از سركوچه بود پلاك 163 . بر خانه از كوچه 10 متر بود و طول آن تقريبا 16 متر . ديوارهايي با آجر فشاري قديمي داشت و پنجره هاي چوبي رو به كوچه . در چوبي دو لنگه ايي كه بجاي زنگ يك كوبه فلزي روي لنگه سمت چپش داشت و آيفونش هم صداي بلند" كيه ؟ " اهالي خانه و آيفون تصويري آنهم  سرك كشيدن از پنجره به كوچه بود تا مطمئن بشي كي پشت در ايستاده .

در خانه كه باز ميشد يك راهرو به سمت حياط بود كه يك طرفش دو اتاق بود ؛ يكي به سمت كوچه با يك پنجره چوبي قديمي كه يك حفاظ خوشگل  - با طرحي كه الان طرح هاش را روي صنايع فرفورژه ميبينيد - . اتاق مقابلش هم رو به حياط بود . بعدها ديوار بين اتاقها را برداشتيم و اتاقها تو در تو شد .  هر اتاق هم يك پيش بخاري با طرحهاي گچبري و طاقچه داشت . طرف مقابل هم يك اتاق بزرگ رو به حياط داشت و پشتش هم يك زير پله بزرگ بود كه از آن بعنوان آشپزخانه استفاده ميكرديم ، البته يك پنجره كوچك هم رو به كوچه داشت كه بوي غذاهاي خوش عطر شمالي و عطر  روغن زيتون گرسنگي آدم را وقتي از سركوچه ميپيچيدي به سمت خانه چند برابر ميكرد.

انتهاء راهرو چند تا پله بود كه راه ورود به حياط بود ، وسط حياط يك حوض بزرگ بود با كاشيهايي آبي كه به اندازه 20 سانتي هم با يك پاشويه از سطح حياط بالاتر بود. يك شير آب هم كنار حوض . پشت حوض به موازاتش يك باغچه بود  به عرض يك تا دو متر  با  درخت كاج و يك درخت سيب  . زير ديوار سمت راست حياط هم يك درخت انگور قديمي بود كه شاخه ها و برگهاش روي يك چارچوب چوبي پهن شده بود . چون  ما هميشه تابستانها شمال بوديم ،  سهم ما از انگورهاي حياط قوره هاش بود و دلمه هايي كه تو برگهاي مو پيچيده شده بود. اما سيب گلابش به ترفند توپ بازي تو حياط قبل از رسيدن ، مهمان شكم من و برادرم بود. كنار حوض حياط يك چاهك كم عمق بود كه آب شستشو روزانه ظرف و لباس خانمهاي خانه  داخل آن جمع ميشد ، تا مردها هنگام غروب با يك سطل آبش را تو جوي داخل كوچه خالي كنند . بعدها كه حياط و حوض زيباي آن زير خروارها خاك رفت ، آب حياط  با تكنولوژي لوله هاي پليكا  بدون دخالت دست به جوي كوچه هدايت شد. البته اين حضور تكنولوژي با جايگزيني يك در آهني جاي درب چوبي قبلي و يك زنگ اخبار بجاي كوبه فلزي  اين تجددگرايي  را تو خانه ما كامل كرد.

وقتي متوجه ديوارهاي كاهگلي  خانه هاي كوچه پشتي ، كه رو به حياط ما بود ، ميشديم كه بوي كاهگل آنها بعد از باريدن باران تمام فضا را ميگرفت و يكدفعه داد ميزديم داره باران مياد . چقدر حسرت بوييدن دوباره اين بو را دارم.

گوشه چپ حياط دستشويي ( توالت ) بود ، روزهايي برفي رد پاي اولين نفري كه روي برفها به سمت دسشتويي رفته بود عرضه رقابت من و برادرم بود. زير اتاقها 2 تا زير زمين بود ، زير زميني كه زير اتاقهاي تو در تو و سمت چپ خانه بود ، انبار آذوقه زمستاني بود كمي شبيه فريزهاي امروزي ؛ پياز و سيب زميني  هاي پهن شده روي تخت چوبي تو زير زمين ، رب و آبليمويي كه آخرهاي تابستان خانوادگي تهيه ميكرديم، انواع ترشيجات و شورها و گوشتهاي قرمه شده و سبزيهاي خشك شده تا برنج و بن و بنشن و حبوبات . آن يكي زير زمين هم توش يك آبگرمكن نفتي بود و اطرافش بشكه هاي نفت كه تابستانها پر ميشد تا زمستانها خالي بشه . انتهاء زيرزمين هم يك حمام بود ، كه دو قسمت داشت ، قسمت جلويي رخت كن حمام بود ، كه توش يك سكو سرتاسري بزرگ بود ، باور كنيد همين رختكن دو برابر حمامهايي كه آلان تو خانه ها هست . و قسمت بعدي ، خود حمام كه دوش داشت يك سكو مثل سكوي رخت كن ، سقفهاي گنبدي حمام هم زيبايي خاصي بهش ميداد و هم كمي وهم انگيزي بود.

البته تو سالهاي جنگ و تحريم و نبود نفت ، هميشه از حمام عمومي سر كوچه استفاده ميكرديم ، اگر از خواب صبح جمعه ميگذشتيم ميتوانستيم  بدون منتظر شدن بپريم تو يكي از حمامهاي نمره و اگر تنبلي ميكرديم و ميخوابيديم مجبور بوديم تمام عصر جمعه را تو صف حمام بمونيم تا نوبتمون بشه. البته تابستونها با يك دوش آب سرد تو حمام سري بهش ميزديم.

قبل از اينكه به طبقه دوم بريم از رنگ ديوار راهروها بگم ؛ نيم تنه پايين آن رنگ روغني مغز پسته ايي و نيم تنه بالا رنگ پلاستيكي كرم رنگ كه با يك خط مشكي از هم جدا شده بود.

سمت راست در ورودي يك راه پله بود كه به طبقه دوم ميرفت . دقيقاْ 8 تا پله تا پاگرد اول . رو ديوار به سمت كوچه يك روشويي بود به رنگ آبي آسماني ، رو ديوار مقابل پله ها هم يك نقاشي كه با دست روي ديوار كشيده شده بود . از پاگرد تا راهرو طبقه دوم هم 8 تا پله . سمت چپ راهرو يك اتاق به سمت كوچه بود دقيقاْ روي اتاق طيقه اول . يك پيش بخاري خوشگل داشت كه دو طرفش هم دو تا سري طاقچه بود . اين اتاق ، اتاق شخصي من و برادرم بود ، رو طاقچه سمت چپ پيش بخاري من كتابها و لوازم مدرسه ام را مي چيدم و برادرم رو طاقچه سمت راست پيش بخاري ، روي طاقچه روبرويي پيش بخاري هم عكسهامون را ميگذاشتيم. يك اتاق هم سمت راست بود كه استفاده عمومي ميشد و تلويزيون سياه و سفيد شاب لورنس 24 اينچ آنجا بود . توش هم يك كمد چوبي ديواري بود كه زير كمد هم 4 تا كشو بود. بين اتاق سمت چپي و راستي يك اتاق سومي بود ، همگي اين اتاقها با درهاي 6 لنگه بهم تو در تو بودند و هر كدام يك در به راهرو داشتند ، اما اين اتاق سوم كه تو خانه ما به اتاق وسطي معروف بود ، اتاق مهماني بود و مادر با پرده هاي شيك و لوازم قشنگي كه روي طاقچه هاي پيش بخاري گذاشته بود مرتبش كرده بود ، درش فقط ايام عيد باز ميشد و روزهايي كه مهمان داشتيم ، چه كيفي داشت موقعي كه كليد اتاق را پيدا ميكرديم و يواشكي ميرفتيم توي اتاق وسطي كه هميشه بوي نويي و تازگي داشت و نور آفتابي كه از پشت پرده هاي كشيده شده به اتاق ميافتاد زيبايي خاصي بهش  ميداد.

از آثار ديگر تجددگرايي در خانه قديمي ما ، بازسازي طبقه دوم بود كه سقف چوبي و خشتي خودش را -  كه هرسال پيش از زمستان بايد كاهگل ميشد -  به يك سقف با ستونهاي فلزي و آجر داد و براي راحت شدن از كاهگل كردن هرساله آن مجبور شديم آسفالتش كنيم. با كولري  كه بالاي بام گذاشتيم و كانالش را به هر سه اتاق فرستاديم ، از خوابيدن روي پشت بام ديگري خبري نشد . يادش بخير شبهايي كه رختخوابها را كف بام پهن ميكرديم و كاسه آب يخ را بالاي سر ميگذاشتيم و با دست تكان دادن براي همسايه ها و شب بخير گفتن به آنها تا تابيدن آفتاب تيز تابستاني به صورتمون با خنكاي هوايي كه هنوز آلودگي روزانه تهران خرابش نكرده بود ميخوابيديم.

ارتباط با پشت بام ، ادامه راه پله هايي بود كه به اين طبقه ميامد ، خرپشتك بزرگي روي پاگرد بود كه از آن بعنوان اشپزخانه طبقه دوم استفاده ميكرديم . حفاظ اين راه پله ها ديوارهايي كوتاه بود ، كه براي من و برادرم  فقط سرسره بود كمي كه كوچكتر بوديم پاهامون را دو طرف ديوار ميانداختيم و سر ميخورديم تا طبقه پايين ، كمي كه بزرگتر شديم يكطرفه رو ديوار مي نشستيم  و  . . . .

 

موقعي كه براي دخترم از خانه قديمي ميگم ، مجبورم راجع به خيلي از مفاهيم و فضاها توضيحات اضافه بدم ، يا براش شبيه سازي كنم و گاهي هم واقعاْ نميتوانم توضيحي بهش بدم ؛ براي بچه ايي كه تو آپارتمان داره بزرگ ميشه ، زير زمين و خوابيدن رو پشت بام و كلون و كوبه و داشتن مرغ و خروس تو حياط و  . . .  همانقدر بي معني هست كه براي ما گذر و هشتي و پنج دري و اندرني و  . . . . بي معني .

نميدانم چه چيزهاي امروزي تو زندگي بچه هاي ما هست كه ممكنه براي بچه هاي آنها و نوه هاشون  عجيب و غريب و بدون توصيف بياد.

 

بياييد سعي كنيم ارزشهاي انساني و اسلامي خود را در تاريخ و جغرافيا و معماري  زندگي امروزي دفن نكنيم و به نسلهاي ديگر بعنوان يك ارزش منتقل كنيم و به خود و آنها  يادآور شويم ، ما حافظ اين ارزشها و اصول هستيم نه خشتها و گل و خاك و جغرافياي زندگي و معماري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 14:31  توسط سيد عليمحمد طاهري  |