خاطرات - دو
پدر بزرگ بسيار مهربان و خانواده دوست بود و در سالهايي كه فرهنگ مردسالاري در خانواده هاي ايراني حاكم بود ، بي نهايت به مادر بزرگ و خانواده احترام ميگذاشت و هميشه مادر بزرگ را با الفاظ شايسته و محترمانه مورد خطاب قرار ميداد.
حاصل ازدواج پدر بزرگ و مادر بزرگ ۱۰ فرزند بود ، كه متاسفانه همگي در ماهها و سالهاي اول زندگي فوت شدند بجز ۲ پسر : ابراهيم كه فرزند هفتم و علي فرزند آخر بود.
ابراهيم ، بعلت اينكه در روستا مدرسه نبود براي درس خواندن مجبور بود فاصله خانه تا مدرسه را كه در روستاي ديگري(گلديان) بود و فاصله تقريبي آن ۵ كيلومتر بود پياده برود و برگردد و آنطور كه تعريف ميكند زمستانها با عده ايي از دوستان منزلي را اجاره و در گلديان ميماندند . به هر حال بعد از تحصيلات ابتدايي و كمبود امكانات مثل خيلي از مردم مجبور به مهاجرت به تهران شد . در حالي كه تقريبا ۱۱ سال سن داشت در سال ۱۳۴۰ به تهران آمد و مشغول به كار شد . و چند سال بعد تقريبا سال ۱۳۴۵نيز خانواده به او ملحق شده و به تهران آمدند . خاطرات پدر در خصوص اين سالها بسيار شنيدني است .
در سالهايي كه ابراهيم دوران جواني را ميگذراند پدر بزرگ هفتاد سالگي را پشت سر گذاشته بود و مادر بزرگ تقريبا ۵۰ ساله بود و آرزويي جزء ديدن رخت دامادي بر تن پسرشان نداشتند و ابراهيم به حرمت و احترام به پدر و مادر تصميم به ازدواج گرفت و سال ۱۳۵۰ سال شروع زندگي مشترك او با مادر بود.
مادر فرزند سيد قهرمان و مادري ويايي بود ، جواهر شعباني فرزند حاج آقا بزرگ كه از معتمدين و افراد بنام منطقه ويايه و رودبار بود. مادر نوه ارشد حاج آقا بزرگ بود و بخاطر علاقه ايي كه نوه خود داشت ازدواج با مادر ميسر نمشد مگر با اجازه حاج آقا بزرگ . مادر بزرگ(زيبا) بخاطر علاقه ابراهيم به عروس آينده براي كسب اجازه از حاج آقا بزرگ شعباني راهي ويايه شد و اجازه ايشان را جهت انجام خواستگاري از مادر گرفت .
به اين ترتيب زندگي مشترك مادر و پدر در خانه پدري كنار پدربزرگ،مادربزرگ و عمو شروع شد.
ادامه دارد
