خاطرات - مقدمه
چند وقتي هست كه يكي از خواسته هاي دخترم هنگام خوابيدن تعريف خاطرات كودكي ام بجاي خواندن داستان است. اين درخواست او بعد از چند نوبت بقدري براي من جالب و جذاب شد كه خودم بيشتر از او راغب شدم تا با واكاوي هزارتوي ذهنم چيزهايي را ازش بيرون بكشم كه واقعا سالهاست فراموششون كردم .خاطراتم مثل كلافهاي نخي ميماند كه طي سالها روي هم ريخته شده و بهم گره خورده اند ، هر خاطره ايي كه به دستم ميرسد و بيرون ميكشمش. ميبينم كه كلافهاي گره خورده به آن هم بيرون ميايند و گرفتن هر خاطره ايي ، خاطره ديگيري را بدنبال دارد و الي آخر.
به ذهنم رسيد شايد خلوت كردن با خودم و فكر كردن به گذشته و تجديد خاطرات و نگارش آن ، در وهله اول سرگرمي بدي نباشد و شايد هم خواندن آن براي بقيه دوستان جالب و شنيدن نظرات آنها در اين خصوص براي من مفيد باشد. پس منتظر نگارش خاطرات من در پستهاي بعدي باشيد.