تبليغاتX
رودبار

رودبار

--------------------------------------------------------------

كلاس اولي ها

امروز ۲۵ شهريور ۱۳۸۷ ، روز جشن سال اولي هاي مدرسه شهداي منطقه۵ بود. بهمراه دخترم براي حضور در جشن به محل برگزاري آن رفتم .

همه ما خاطرات متنوع و جور و واجوري از روز اول مدرسه داريم ، اما فضاي حاكم بر خاطرات ما شايد در چند دسته بندي بيشتر نگنجد ؛ دسته بندي من خاطرات چهار نسل است : نسل دوران پدربزرگم كه سالهاي ۱۲۸۵ بود ، نزديك به ۱۰۰ سال پيش ، نسل مربوط به پدرم كه سالهاي ۱۳۳۵ بود قريب به ۵۰ سال پيش ، نسل خودم سال ۱۳۵۷ دقيقاً ۳۰ سال قبل و نسل مربوط به دخترم كه امروز بود .

پدربزرگم ، توي مكتب خانه درس خوانده بود و سواد قرآني داشت ، حتماً در مورد مكتبخانه هاي قديم و شرايط تحصيل در آنها زياد خوانديد و شنيديد ؛ يك اتاق كه ميرزا بالاي آن روي يك تشكچه مي نشست و بچه ها با تركيب هاي سني متفاوت و سنوات تحصيلي مختلف دورش ، و به يادگيري حروف الفباي قراني مپرداختند ، شرايط تربيتي و انضباطي آنهم اينطور بود كه ميرزا صاحب و ولي تام اختيار بچه ها بود و حق خون آنها را هم داشت و قس علي هذا.

پدرم توي روستا درس خوانده بود ، آن زمان مدارس تقريباْ شكل امروز خودش را پيدا كرده بود و وزارت متولي آموزش تشكيل شده بود و بچه ها سر كلاس درس و پشت نيمكت مينشستند ، البته با توجه به كمبود امكانات و مدارس ، توزيع و پراكندگي مدارس عمومي نبود ، بطوريكه پدرم براي رفتن به مدرسه مجبور بود به يكي از روستاي همجوار برود كه در ۴ كيلومتري محل سكونتش بود و زمستانها هم مجبور بود با چند نفر از بچه هاي محل اتاقي تو روستاي محل تحصيل بگيرند تا مجبور نباشند توي برف و بوران و خطر حمله حيوانات گرسنه و  وحشي اين راه طولاني را هر روز رفت و آمد كنند. آنطوريكه پدرم نقل ميكند ؛ گرفتن مدرك ۵ ساله ابتدايي چنان ارزشمند بود كه حتي با آن مدرك جذب آموزش و پرورش هم ميشدند و بعنوان معلم درس ميدادند ؛ ادامه تحصيل تو دوره ۷ ساله دبيرستان مستلزم اين بود كه راهي شهر بشوند ، كه چون تامين هزينه زندگي براي خيليها سخت و دشوار بود به همين تحصيلات ۵ ساله بسنده ميكردند ، سالها بعد كه سپاه دانش تشكيل شد ، قالب معلمها سرباز معلميني بودند كه بعنوان سپاهي دانش براي درس دادن به بچه ها به روستاها ميآمدند .   توي اين سالها هم با وجود دگرديسهاي اتفاق افتاده در شيوه هاي تدريس و نظامهاي آموزشي باز هم معلمها سيطره و تسلط خودشان را داشتند و رعب و وحشت در بچه ها وجود داشت و بچه هاي فراري از مدرسه از ترس و اضطراب و دلهره بودند.

نسل ما ، خوب تعداد مدارس لااقل تو شهرها زيادتر بود و برگزاري دوره هاي پيش دبستاني كمي به آمادگي بچه ها براي رفتن به مدرسه كمك ميكرد ، كمي ارتباط و رابطه شاگرد و معلمي بهتر شده بود ، البته به نظر من چون هنوز تو كادر آموزشي مدارس نسلهاي مختلف معلمين بودند - معلمين با ۳۰ سال سابقه تا معلم جديد الاستخدام- كمي فضا ابر و مه ايي بود .

اما امروز كه به جشن برگزار شده توسط كادر آموزشي مدرسه رفتم ، تغييرات زيادي را ديدم كه شايد خيلي از شماها خيلي پيشتر از من تجربه اش كرديد . مدير ، ناظمها و معلمهاي خوش برخورد و مهربان كه بچه ها را با زيباترين و دلنوازترين كلمات مورد خطاب قرار ميدادند ، برگزاري مراسم در يك آمفي تاَتر بود كه با انواع و اقسام تجهيزات رنگي خاص برگزاري جشنها مزين شده بود ، بازي و سرگرمي و خواندن شعرهاي دسته جمعي كه توسط يك هنرمند نوازنده و خواننده هدايت ميشد ، تهيه عكس و فيلم يادگاري  و . . . .

شايد اين شعر درس معلم ار بود زمزمه محبتي جمعه به مكتب آورد طفل گريز پاي را  ديگر براي اين نسل مصداقي نداشته باشد چون كه زمزمه واقعي و قالب تمام اولياي آموزش ، زمزمه عشق است نه فقط زمزمه محبت .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 13:35  توسط سيد عليمحمد طاهري  | 

هفته دولت و شهيد رجايي

شب گذشته در برنامه برگي از تاريخ سیما ، تصاويري از زندگي شهيد رجايي ؛ زندگينامه وي از زبان خود شهيد (درآمد - خرید منزل و تامین پول خرید خانه و . . . ) ، جلسات هيات دولت ، زندگي شخصي شهيد بهمراه خانواده شان  رانشان ميداد . ساده زيستي شهيد رجايي ، صراحت كلام در هيات دولت و زندگی خانوادگی وی مرا بر آن داشت تا مطالبی در این زمینه نگارش نمایم که مصاحبه فرزند شهید با شهروند امروز فردا باعث شد به نقل قول مطلب از سایت بسنده نمایم :

کمال رجایی در مصاحبه با شهروند امروز، در خصوص شهید محمد علی رجایی به گفتگو نشست.

به گزارش «فردا»، فرزند شهید رجایی در این گفتگو درباره شهید رجایی می گوید: «مجبور بود که چنان ظاهری داشته باشد تا مردم به حرفش گوش کنند و گرنه کسی به سخنان یک چهره کراواتی گوش نمی‌کرد. وگرنه وقتی پدرم شهید شدند، چند دست کت شلوار در خیاطی داشتند که تحویل نگرفته بودند.»

بنابراین گزارش وی که در زمان شهادت پدر ده سال بیشتر نداشته است در ادامه می افزاید: «بابا هر تاثیری که می‌خواسته گذاشته و امروز یا فردا هر کسی بخواهد به ایشان رجوع می‌کند. تاریخ داوری خودش را درباره افراد می‌کند. ما نمی‌خواهیم درباره بابا صحبت کنیم و بنیاد درست کنیم.»

فرزند شهید محمد علی رجایی می افزاید: اگر رجایی الگو بوده که هست، لازم نیست ما از او الگو بسازیم و این کار ما اهمیتی ندارد. با این کارمان نمی‌خواهیم منتی هم بگذاریم. اهمیتی ندارد که ما از رجایی بخواهیم چهره بسازیم. اصلاً امروز نمی‌شود از رجایی صحبت کرد و باید سکوت کرد. رجایی مصادره شد. امروز یک رجایی قلابی درست کرده‌اند که به جوانان بگویند دنبال رجایی نباش، و ما هر چه از رجایی بگوییم می‌گویند دروغ است. اگر ما از رجایی واقعی صحبت کنیم، جنگ و دعوا می‌شود. رجایی را با لباس چهار جیب در عکس‌ها به نسل جدید معرفی می‌کنند. مگر تمام شخصیت رجایی همین بود.»

به نوشته شهروند کمال رجایی تمایلی ندارد که «آقازاده» باشد و از همین رو در کوچه و خیابان خود را به فامیلی مادرش ـ صدیقی ـ معرفی می‌کند و از همین رو از چاپ عکس خود پرهیز دارد. در این سال‌ها نیز کمال رجایی با پشتوانه نام پدر وارد هیچ سازمان دولتی نشده و هیچ پست دولتی نگرفته است. به شوخی می‌گوید: «آخرین خدمت من در دولت 8 شهریور پدر بود که چایی آوردم.» به روایت کمال، وقتی پدر از دنیا می‌رود: «دو دختر و یک پسر ماندند و خواستگاری‌های سیاسی شروع شد. مادر ما سعی کرد که بعد از فوت شوهر، این دو دختر را به آقازاده‌ها ندهد و خانواده‌ را حفظ کند.»

او می‌گوید که ما نمی‌خواهیم سالگردهای شهید رجایی را سیاسی کنیم تا موافقت اصولی برای فلان کار و جلو انداختن کارهای خودمان بگیریم:‌ «سالگرد پدر که می‌شود، مادرمان تلفن را از پریز می‌کشد بیرون تا عده‌ای نیایند و بخواهند خودشان را به رجایی بچسبانند. تلفن را جواب نمی‌دهیم، می‌آیند پشت در خانه که به بهانه‌ای داخل خانه شوند و فیلم بگیرند. الان عده‌ای راه افتاده‌اند دنبال رجایی و عکس رجایی تا او را مصادره کنند. ولی اگر رجایی امروز بود او را تحمل نمی‌کردند.»

از کمال رجایی درباره ظواهر و ساده‌زیستی پدر می‌پرسیم می‌گوید: «وقتی بابا می‌خواست به آقای نوربخش مسئولیتی بدهد، این نگرانی را داشت که خانه ایشان در خیابان قلهک است. ولی علت نگران او اعتراض و توقع مردم بود. وگرنه خانه خود ما در خیابان عین‌الدوله بود. ما بچه جنوب شهر نبودیم. ولی پدر شرایط روز را می‌سنجید. بابای من قبل از نخست‌وزیری آستین کوتاه می‌پوشید و به توصیه مشاورانش و برای رعایت شرایط آن زمان بود که لباس آستین کوتاه نمی‌پوشید. ما ساده‌زیست به این معنا که امروز ترویج می‌شود نبودیم. ده ساله که بودم پدرم می‌خواست برای من موتور بخرد و مادرم به دلیل خطرناک بودن مخالفت کرد. خانواده ما زندگی در خیابان عین‌الدوله را انتخاب کرده بود. خانه ما از ابتدا در نازی آباد نبود. ما در باغ جواهری در خیابان ایران زندگی می‌کردیم. محله‌ای که البته اصالت و وجاهت مذهبی داشت. ساده‌زیستی آقای رجایی انتخابی آگاهانه بود. اینطور نبود که ایشان ذات زندگی‌شان همین باشد و راه دیگری جز ساده‌زیستی نداشته باشند.»

از کمال رجایی می‌پرسیم که تعریف او از «رجایی گونه بودن» چیست و او می‌گوید: «رجایی گونه بودن یعنی اصول داشتن. اما در این اصولگرایی، تکامل حرف اول را می‌زند. باید شرایط روز را در نظر گرفت.»
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 9:45  توسط سيد عليمحمد طاهري  | 

پارك رشد و فنآوري

ایجاد مركز رشد اقماری در شهرستان رودبار

با توسعه فعالیت پارک علم و فناوری استان گیلان بصورت مركز رشد اقماری در شهرستان رودبار در تاریخ ۸۷/۴/۵ موافقت بعمل آمد. این مركز در ساختمانی با مساحت 500 مترمربع و با همکاری فرمانداری رودبار شروع بکار نمود.

اين مركز كه در ولي آباد رودبار قرار دارد و افراد حقيقي و حقوقي داراي ايده هاي كارآفريني مبتني بر علم، نوآوري و فناوري در محورهاي زير ميتوانند با مراجعه به مركز نسبت به دريافت و تكميل كاربرگ پذيرش اقدام نمايند.

  1. فناوري اطلاعات و ارتباطات
  2. فناوريهاي نوين محيط زيستي
  3. زيست فناوري(غذايي ۷ كشاورزي ، دارويي )
  4. الكترونيك، الكترومكانيك و مكانيك
  5. مواد، صنايع شيميايي ، صنايع پائين دستي ترجيحاً نفت ، پتروشيمي و معدن
  6. صنايع تبديلي و تكميلي كشاورزي ، دامپروري ، شيلات و گياهان دارويي

شرايط پذيرش ؛ داشتن ايده كاري مبتني بر دانش و فناوري ، داشتن برنامه كسب و كار(توجيه اقتصادي و تجاري( و برخورداري از تيم متخصص ميباشد.

كاربرگهاي پذيرش و دستورالعملهاي مربوطه از طريق سايت اطلاع رساني پارك علم و فناوري گيلان  قابل دریافت میباشد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 17:5  توسط سيد عليمحمد طاهري  |